Rabindranath Tagore
آوازی را که می خواستم بسرایم
تا به امروز ناسروده مانده
همه ی روزهایم را در بستن
و گسستن تارهای سازم گذرانده ام
زمان به حقیقت نپیوسته
واژگان به درستی در جای خود نیستند
در دلم تنها، دردِ آرزوست
شکوفه دهان وانکرده
تنها باد، آه کشان می گذرد
رویش را ندیده،
صدایش را نشنیده ام
تنها آواز نرم گامهایش را
از جاده ی رو به روی خانه ام شنیده ام
روزی به درازای یک عمر
برای گستردن سریره بر زمین گذشته
اما هنوز چراغ روشن نشده
و نمیتوانم
او را به سرای خویش بخوانم
به امید دیدارش زنده ام
اما لحظه ی دیدار
هنوز فرا نرسیده
رابیندرانات تاگور
تا به امروز ناسروده مانده
همه ی روزهایم را در بستن
و گسستن تارهای سازم گذرانده ام
زمان به حقیقت نپیوسته
واژگان به درستی در جای خود نیستند
در دلم تنها، دردِ آرزوست
شکوفه دهان وانکرده
تنها باد، آه کشان می گذرد
رویش را ندیده،
صدایش را نشنیده ام
تنها آواز نرم گامهایش را
از جاده ی رو به روی خانه ام شنیده ام
روزی به درازای یک عمر
برای گستردن سریره بر زمین گذشته
اما هنوز چراغ روشن نشده
و نمیتوانم
او را به سرای خویش بخوانم
به امید دیدارش زنده ام
اما لحظه ی دیدار
هنوز فرا نرسیده
رابیندرانات تاگور
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:17 توسط MehdiPooresmail
|
سلام به وبلاگ خودتون خوش اومدین با نظراتون به رونق مطالب بیفزاید.